پدر و مادر (شجره نامه), حوادث، وقایع، هجرت

شنیدن شیهه اسب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ زینب دختر علی (ع ) شیهه اسب را شنید به سکینه روی آورده و به او گفت : پدرت آب آورده . سکینه به
یاد پدر و آب ، شادی کنان از خیمه بیرون شد و اسب را تنها و زین را از سوارش تهی دید . پس روسری خویش را درید و پاره
نموده ، فریاد زد : ای کشته شده ، ای پدر ، ای حسن ، ای حسین ، ای وای از غریبی و دور از وطنی ، ای وای از دوری سفر ، ای
وای از طولانی و درازی مشقت و رنج و حزن و اندوه ، این حسین (ع ) است که به روی زمین بیابان (افتاده ) است ، عمامه و
عبایش ربوده شده ، انگشتر و کفش او را گرفته اند (به یغما و چپاول برده اند) پدرم فداء کسی که سرش به زمینی است و تنش به
زمین دیگر پدرم فدای کسی که سرش را به شام به هدیه و ارمغان می برند ، پدرم فداء و خونبهای کسی که پردگیان (زنان ) او در
میان دشمنان از پرده بیرون شدند (لشکر چادر از سرشان برداشتند) پدرم فداء کسی که لشکرش روز دوشنبه مردند (کشته شدند)
. ( سپس با صدای بلند گریه کرد( ۱۱۵
برگرفته از کتاب ۲۰۰ داستان از فضایل ، مصایب و کرامات حضرت زینب نوشته :عباس عزیزی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *