حوادث، وقایع، هجرت

زینب و امام حسین روز عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتی که امام حسین (ع) از اسب به روی زمین افتاد ، زینب دختر علی (ع) از خیمه بیرون آمد در حالی که دو گوشواره اش (از بسیاری اضطراب و نگرانی ) میان دو گوشش جولان داشته و می گردید ، و می فرمود : کاش آسمان بر زمین می چسبید ، ای عمر پسر سعد ! آیا ابوعبدالله امام حسین (ع) را می کشند و تو به سوی آن حضرت می نگری ؟ و اشکهای (چشم ) عمر بر دو گونه اش جاری و روان بود ، در حالی که روی خود را از آن مخدره بر می گرداند ، و امام حسین (ع) نشسته و در برش جبه و جامه گشاده ای از خز (که روی جامه ها به تن می کنند) بود ، و مردم از (کشتن ) آن بزرگوار پرهیز می کردند ، پس شمر فریاد زد ، وای بر شما ! چه انتظار دارید و چشم به راه چه هستید درباره آن حضرت
؟ او را بکشید ، مادرهایتان شما را گم کنند و از دست بدهند (بمیرید تا مادرهایتان بی فرزند باشند)(۸۹)
برگرفته از کتاب دویست داستان از فضائل مصائب و کرامات حضرت زینب سلام الله علیها نوشته آقای عباس عزیزی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *