معجزات و کرامات

زینب (س) و دعوت به صبر

در استان یزد، یکی از آزادگان عزیز انقلاب اسلامی، در پیچ و خم زندگی روزمره محتاج مبلغی پول، معادل پنجاه هزار تومان میشود و آن گاه که از همه مایوس میشود، راه اتاق رئیس ستاد آزادگان استان خود را میگیرد.
رئیس اعلام کرد که قادر نیست در آن لحظه آن مبلغ را برای او فراهم کند اما آن آزاده وقتی جواب منفی او را شنید، بیدرنگ سیلی محکمی به گوش رئیس نواخت.
اینک باقی ماجرا به نقل از نشریه پرسمان:
آن روز در ستاد آزادگان استان یزد غوغایی بود. هر جا میرفتی، سخن از سیلی خوردن مسئول ستاد از یک برادر آزاده بود. او خود نیز درِ اتاقش را به روی دیگران بسته، دست خویش را تکیهگاه گونه گلگونش کرده، در تحیری سخت فرو رفته بود. آنچه بیش از همه آزارش میداد، این بود که چرا باید غم نان، این چنین گلوی آزادهای سرافراز را بفشرد که عنان اختیار از کف بدهد و سیلی جانانهاش را مرهم زخم کهنهاش

۱- زندگی مرحوم عباس تربتی،ص ۱۴۹ و ۱۵۰
ص: ۲۰۷
کند؟ آن روز یاد آن آزاده، لحظهای از خاطر او محو نشد. غروب هم که به خانه رفت، مادرش را دید که با آنان زندگی میکرد؛ در اتاقی آن سوی حیاط.
مادر که غبار غم بر چهره فرزند خویش دید، پیش آمد و گفت: چی شده؟ چرا رنگ و رویت پریده؟ چرا قیافهات این قدر در همه؟ او فقط دو کلمه پاسخ داد: «مشکلات، گرفتاری» و دیگر هیچ نگفت.
شب که روز را بلعید و خویش را گسترد، او هم از خانه بیرون زد و راه خانه آن آزاده را گرفت؛ با جعبهای از نبات پرده (شیرینی مخصوص یزد) و بیست هزار تومان پول نقد. فقط خدا از قصد او آگاه بود. در خانه آن آزاده چه گذشت و چقدر او گریه کرد و عذر خواست و دلیل آورد، بماند. او حقّ برادری خویش را بجا آورده بود و انتظار هیچ تشکری را هم نداشت!
آن شب از نیمه گذشته بود که مادر آن جوانمرد سیلی خورده، در عالم رویا مشاهده کرد که حضرت زینب (س) به خانه آنان آمد و با حضور زنان محله، در نماز جماعتی با شکوه به امامت ایستاد. اذان نماز خویش را که گفت، سرش ر ا برگرداند و خطاب به این مادر فرمود: «به میرزا محمد حسن بگو بیاید و به من اقتدا کند.» او فرزند خویش را به محضر پرفیض دختر ولایت فراخواند. وقتی وی وارد شد، هنوز حضرت اقامه نمازش را نگفته، در انتظار او بود؛ پس به او گفت:
ص: ۲۰۸
– ما در راه کربلا خیلی سیلی خوردهایم؛ شما یک سیلی خوردهای؛ ناراحت نباش.
او اقتدا کرد و نماز اقامه شد. زنها رفتند و مادر، فرزند زهرا (س) را تا دم در بدرقه کرد.
مادر از خواب پرید. میدانید چه دید؟
دید که توی کوچه، کنار در خانهاش ایستاده و در خانه باز است؛ درست همانگونه که کسی میهمان عزیزش را تا پشت در خانه مشایعت میکند. این مسیر را از اتاق خویش تا کوچه چگونه آمده، خودش هم نمیداند. اشک از چشمانش جاری شد. وقت اذانصبح بود. آهسته با تلنگری در اتاق فرزندش را میکوبد؛
– محمد حسن! پاشو مادر، وقت نمازه؛ پاشو ببین چه خواب خوبی دیدم؛ ببین میتونی اونو تعبیر کنی؟
همسایهها خوابیدهاند؛ اماصدای هق هق اهل خانه، سکوت را میشکست. همه به نماز ایستادند و این بار در جای آن نماز زینبی!
مادر که اذان را شروع کرد،صدای تکبیرخالاحرام زینب کبری در گوشش طنینانداز شد؛
الله اکبر
… و آن نماز تا هفت آسمان بالا رفت. (۱)

۱- نشریه پرسمان، شماره ۴۵
ص: ۲۰۹
روز ما در شامتان جز شام ظلمانی نبود ای زنان شام، این رسم مهمانی نبود
سنگ باران مسلمان، آنهم از بالای بام این ستم بالله روا در حق نصرانی نبود
پایکوبی در کنار راس فرزند رسول با نوای ساز، آیین مسلمانی نبود
ما که رفتیم ای زنان شام، نفرین بر شما ناسزا گفتن سزایصوت قرآنی نبود
مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل دسته گل غیر آن سرهای نورانی نبود
ای زنان شام آتش بر سر ما ریخته در شما یک ذره خلق و خوی انسانی نبود
ای زنان شام در اطراف مشتی داغدار جای خوشحالی و رقص و دست افشانی نبود
ای زنان شام گیرم خارجی بودیم ما خارجی هم گوشه ویرانه زندانی نبود
طفل ما در گوشه ویران، دل شب دفن شد هیچ کس آگاه از این سر پنهانی نبود
ای سرشک شیعه شاهد باش بر آل رسول کار «میثم» غیر مدح و مرثیت خوانی نبود
ص: ۲۱۰
گریه ملائکه آسمان برای زینب (س)
مرحوم آیت الله سید نورالدین جزایری (متوفی ۱۳۴۸ ه. ق) در کتاب الخصائص الزینبیه آورده است که عالم دانشمند و محدث خبیر شیخ محمد باقر قاینی،صاحب کتاب کبریت الاحمر در کتاب کشکول خود به نام «سفینخ القماش» مینویسد:
در عصری که در نجف اشرف به تحصیل علوم حوزوی اشتغال داشتم در آنجا سیدی زاهد و پرهیزکار بود که سواد نداشت، روزی در حرم حضرت علی (ع) به زیارت مرقد حضرت مشغول بود، دید یکی از زائران ترک زبان، گوشهای از حرم نشست و مشغول تلاوت قرآن شد، این سید جلیل احساساتی شد و به خود گفت: آیا سزاوار است که ترک و دیلم، قرآن، کتاب جدت را بخوانند و تو بی سواد باشی و از خواندن آیات قرآن محروم بمانی؟! او از روی غیرت و همّت قسمتی از اوقاتش را در سقایی (آبرسانی)صرف کرد تا مخارج زندگیاش را تامین کند، و قسمت دیگر را به تحصیل علوم پرداخت و کم کم ترقی کرد تا به حدی که در درس خارج آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی (میرزای بزرگ، متوفی ۱۳۱۲ ه. ق) شرکت میکرد و به درجهای رسید که احتمال میدادند به حدّ اجتهاد رسیده است. این سید جلیل و پارسا برای من چنین نقل کرد:
در عالم خواب، امام زمان، حضرت ولی عصر (عج) را دیدم، بسیار
ص: ۲۱۱
غمگین و آشفته حال بود، به محضرش رفتم و سلام کردم، سپس عرض کردم: چرا این گونه ناراحت و گریان هستید؟ فرمود: امروز روز وفات عمهام حضرت زینب (س) است. از آن روزی که عمهام زینب (س) وفات کرده، تاکنون، هر سال در روز وفات او، فرشتگان در آسمانها مجلس عزا بهپا میکنند، آن چنان میگریند که من باید بروم و آنها را ساکت کنم، آنها خطبه حضرت زینب (س) را که در بازار کوفه خواند، میخوانند و میگریند، من هم اکنون از آن مجلس فرشتگان مراجعت نمودهام.
برگرفته از کتاب سر نینوا – زینب کبری سلام الله علیها نوشته: محمد علی محسن زاده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *