معجزات و کرامات

حضرت زینب و شفای یک جوان

صفحه ۷۹ از ۸۸
مردی مصری نقل می کرد : روزی در حجره بودم ، زنی باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعی طلب کرد . سؤ ال کردم :
مادر ! چرا پریشانی ؟ عرض کرد : ای جوان مصیر ! یک فرزند بیشتر ندارم ، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشکان از
درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه ای مهیا کنم و به وطن باز گردم . مردی مصری گفت : می شود امشب را در منزل ما
مهمان شوی ، تا من هم طبیبی سراغ دارم و فرزند تو را نزد او می برم ، زن رفت و پسر را آورد و گفت : من هر چه طبیب بوده بردم
. مرد مصری رفت در مقام حضرت زینب (س ) در مصر ، و طولی نکشید برگشت و به زن گفت : آماده باش برویم . وقتی که زن
با فرزند خود به همراه مرد مصری وارد حرم حضرت زینب کبری (س ) شدند ، زن تعجب کرد و گفت : این جا که کسی نیست .
چون این زن مسلمان نبود و به این چیزها عقیده نداشت ، ولی مصری گفت : شما برو و استراحت کن . زن در گوشه حرم خوابش
برد . اما مرد مصری وضو گرفت و جوان را به همراه یک روسری به حرم بسته و شروع به عبادت نماز و دعا و التماس کرد . ناگهان
دید مادر جوان که خوابیده بود ، بیدار شد و نزد جوان آمد و بی اختیار گریه کنان دنبال در ضریح می گردد و جوانش بلند شد و
با مادر مشغول زیارت ضریح و حرم مطهر بی بی شدند . مرد مصری مرتب سوال می کرد که چه شده ؟ زن جواب داد : خواب
بودم ، دیدم زن جوانی وارد ضریح شد که دستش را به پهلو گرفته بود . وقتی وارد شد ، خانم مجلله ای که در حرم بود ، دست و
پاهای او را بوسید و به بی بی فرمود : ای نور چشم من ! این جوان مسیحی را در خانه ات آورده اند ، دست خالی بر مگردان .
گفت : مادر ! خدا را به جان شما قسم دادم تا حاجت این را روا کند . یک وقت دیدم که مادر وارد جایی شد که همه در پیش پای
او برخاسته و حضرت فاطمه (س ) فرمود : یا جدا ، یا رسول الله ! در خانه زینب آمده ، و رسول خدا (ص ) از خدا خواست تا جوان
را شفا عنایت فرماید .
برگرفته از کتاب ۲۰۰ داستان از فضایل ، مصایب و کرامات حضرت زینب نوشته :عباس عزیزی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *