حوادث، وقایع، هجرت

حضرت زینب (س) در مجلس پسر زیاد

کسی که با کتابهای تاریخ و مقاتل سروکار داشته باشد میداند که پسر زیاد حداکثر رذالت و بیشرمی را نسبت به خاندان پیغمبر انجام داد، و بدون تردید اگر سروکار این خاندان مظلوم و پاک، با هر کافر و بیدین و بیگانهای افتاده بود به این اندازه نسبت به آنها رذالت و ستم روا نمیداشت.
از وضع جشن پیروزی ابن زیاد ترتیب داد و ستمها و اعمال ننگین وی در آن مجلس در مقابل دیدگان حضار و زنان و کودکان و خواهران امام علیه السلام چیزها نوشتهاند و دربرابر آن، همگی شهامت و شجاعت و قوت قلب دختر امیرالمؤمنین علیه السلام را دربرابر آن سفّاک تاریخ ستوده و داستانها نقل کردهاند.
کیفیت ورود زینب (س) و وضع لباس و جامه او را در آن مجلس بهگونهای رقّتبار و غمانگیز نوشتهاند، شیخ مفید «ره» در «ارشاد» مینویسد:
«دَخَلَتْ زَینَبُ عَلَی ابنِزِیادٍ وَ عَلَیها ارْذَلُ ثِیابِها
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۸۰
وَ هِی مُتَنَکّرَهٌ»
[هنگامی که زینب به مجلس پسر زیاد در آمد پستترین جامه را پوشیده بود و بهطور ناشناس وارد شد.]
و در «منتخب» طریحی استکه:
«وَ کانَتْ تَتَخَفَّی بَینَ النِّساءِ وَ هِی تَسْتُرُوَجْهَها بِکُمِّها لِانَّ قِناعَها اخِذَ مِنْها».
[خود را در میان زنان مخفی میکرد و صورت خود را با آستین میپوشانید چون مقنعهاش را از او گرفته و ربوده بودند.]
در تاریخ طبری و ابناثیر آمده است که زینب (س) در گوشهای نشست و زنان و دختران دور او را گرفتند. به هر صورت پسر زیاد متوجه وی شد و پرسید: این زن کیست؟
کسی پاسخ او را نداد. برای بار دوّم و سوّم سؤال کرد. و در این هنگام یکی ازکنیزان پاسخ داد:
«هذِهِ زَینَبُ بِنْتُ فاطِمَه بِنْتِ رَسُولِ اللَّه صَلّی اللَّه عَلَیهِ وَآلِه»
[این زن زینب دختر فاطمه دختر رسولخدا صلی الله علیه و آله است.]
پسر زیاد که سرمست جنایات و پیروزی خود بود، همینکه آن بانوی معظمه را شناخت درصدد برآمد تا پیروزی خود را بهرخ دختر بزرگوار علی علیه السلام بکشد و درضمن از این مجلس و مکالمه با زینب یک استفاده تبلیغاتی هم بهنفع حکومت خونخوار و رسوای یزید بکند، ولی فکر نمیکرد طرف مکالمه و سخنش، شیرزن تاریخ و
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۸۱
بانوی بزرگی است که با منطق محکم و نیرومند خود سبب رسوایی یزید وهمه ستمگران و فاسقان روزگار خواهد شد و با پاسخهای دندانشکن، یاوههای او را درهم خواهد کوبید.
پسر زیاد با کمال بیشرمی دهان باز کرد و گفت:
«الْحَمْدُ للَّهِ الَّذی فَضَحَکُم وَ قَتَلَکُم وَ اکْذَبَ احْدُوثَتَکُم».
[سپاس خدای را که شما را رسوا کرد و کشت و کذب افسانه شما را نشان داد.]
بیچاره میکوشد نشان دهد هرکس در راه مبارزه با باطل کشته شد و بهشهادت رسید رسوا شده و دروغش نمودار گشته است؟ اما زینب (س) برای خنثی کردن تمام نقشههای عوامفریبانه و آشکار کردن حقیقت، بیدرنگ در جواب او فرمود:
«الْحَمدُللَّهِ الَّذی اکْرَمَنا بِنَبِیهِ مُحَمَّد وَ طَهَّرنَا مِنَ الرِّجْسِ تَطْهیراً، وانَّما یفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ یکذِبُ الفاجِرُ، وَ هُوَ غَیرُنا وَ الحَمْدُللَّهِ»
[ستایش خدای را سزاست که ما را بهوسیله پیغمبرش گرامی داشته و از پلیدی به خوبی پاکمان گردانید است، آن کسی که رسوا گردد بیشک و تردید فاسقاست و آنکس که دروغ میگوید فاجر وتبهکار است، چنین کسی ما نیستیم و دیگران هستند والحمدللَّه.]
پسر زیاد- که انتظار نداشت و یا باور نمیکرد- با چنین زن دانشمند و با شهامتی روبه رو شود جهت سخن را تغییر
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۸۲
داد و گفت:
«کَیفَ رَأَیتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخیکِ وَ اهْلِ بَیتِکِ؟»
[رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه دیدی؟]
بانوی قهرمان با بیانی که حکایت از کمال ایمان و تسلیم او در پیشگاه با عظمت حقتعالی میکرد با لحنی افتخارآمیز و تکاندهنده و کوبنده جواب داد:
«ما رَأَیتُ الّا جَمیلًا هؤُلاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیهِمُ الْقَتْلَ فَبرَزُوا الی مَضاجِعِهِمْ وَ سَیجْمَعُ اللَّهُ بَینَکَ وَ بَینَهُم فَتُحاجُّ وَ تُخاصَم فَانْظُر لِمَنْ یکُونَ الفَلْجُ یوْمَئِذٍ هَبَلَتْکَ امُّکَ یابنَ مَرْجانَه»!
[من جز نیکی ندیدم. اینان مردمانی بودند که خداوند کشته شدن (و شهادت در راه حق) را برای آنها مقدّر فرموده بود و آنان نیز (با کمال افتخار) به آرامگاه خود شتافتند … ولی بدان که بزودی خدای (با عظمت) میان تو و ایشان جمع خواهد کرد و تو را مورد بازخواست و احتجاج قرار خواهد داد. پس نگران باش که در آن روز پیروزمند چه کسی خواهد بود (تو یا آنها)؟ ای پسر مرجانه! مادر به عزایت بنشیند!]
دختر قهرمان علی علیه السلام با این چند جمله کوتاه هم از حریم خدای تعالی دفاع کرد و هم از نهضت مقدس برادر و خاندان بزرگوارش و ضمناً او را از کیفر سختی که در انتظارش بود بیم داد و در پایان نیز صولت و قدرت او را با کمال شجاعت درهم شکست، و راه را برای اعتراض دیگران گشود و رویهم رفته، درسی همبه مادران و
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۸۳
خواهران دیگری که در طول تاریخ اسلام عزیزان و برادران خود را در راه اعتلا و سربلندی اسلام از دست میدهند داد که چگونه با ستمگران مغرور و خودسری که با کشتن مردان بزرگوار اسلام خود را پیروز به حساب میآورند روبهرو شوند و منطقشان را درهم بکوبند.
باری همین چند جمله کوتاه بهاندازهای کوبنده و دندانشکن بود که مورّخان مینویسند پسرزیاد چنان خشمگین شد که درصدد قتل زینب برآمد و عمروبن حریث یکی از سرکردگان لشکرش که در آنجاحاضر بود و در چهره پسرزیاد این فکر را خواند برای آرام ساختن و جلوگیری او از چنین کاری گفت: ای امیر! او زنی بیش نیست و زنانرا به گفتارشان مؤاخذه نکنند.
بدین ترتیب بهانهای برای صرفنظر کردن پسر زیاد از این فکر به او یاد داد، اماابن زیاد بازهم برای خالی کردن عقده حقارت خود و خاموش کردن زبان گویای دختر امیرمؤمنان علیه السلام ساکت نشد و اینبار، دیگر از خدا و دین سخن به میان نیاورد و حربه عوامفریبی و قلب حقایق را کنار گذارد و انگیزه واقعی خود را از این جنایت هولناک به زبان آورد و گفت: دلم از کشته شدن برادر و نافرمانان خاندانت شفا یافت (خنک شد) زینب هم فرمود:
«لَقَدْ قَتَلْتَ کَهْلی، وَ قَطَعْتَ فَرْعی، وَ اجْتَثَثْتَ اصْلی، فَانْ یشْفِکَ هذا فَقَدْ اشْتَفَیتَ»
[تو که سرور مرا کشتی و خاندان مرا برانداختی و ریشه مرا برکندی، اگر شفای دل تو در این است که شفایافتی.]
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۸۴
پسر زیاد برای پردهپوشی کردن رسوایی خود با یک جمله به این گفت وگوی پرمخاطره که برای او بسیار گران تمام شده بود پایان داد و گفت: این زن سجع و قافیه نیکو میآورد و سخن به سجع و قافیه میگوید، پدرش هم سجعگوی و شاعر بود!
زینب در پاسخش فرمود:
«یابْنَ زِیادٍ! مالِلْمَرأَهِ وَ السَجاعَهِ؟ انَّ لی عَنِ السَجاعَهِ لَشُغْلًا وَ لکِنْ صَدْری نَفَثَ بِما قُلْتُ»
[ای پسر زیاد! زن رابا سجعگویی چه کار؟ مرا بدان دلبستگی نیست و آنچه شنیدی سوز سینهام بود که برزبان آمد!]
در اینجا دیگر پسر زیاد مصلحت ندید با زینب سخن بگوید و بیش ازاین خود را در انظار حاضران رسوا و شرمنده سازد از اینرو متوجه حضرت علیبن الحسین علیه السلام که او را بهصورت اسیران وارد مجلس کرده بودند و با آن حضرت به گفت و گو پرداخت و با همان شیوه نخست دوباره نام خدا را بر زبان جاری ساخت و چون نام آنحضرت را پرسید و بدو گفتند نامش علی بنالحسین است، پرسید: مگر خدا علیبنالحسین را در کربلا نکشت؟
امام علیه السلام پاسخ داد:
«قَد کانَ لی اخٌ یسَمّی عَلِیاً قَتَلَهُ النّاسُ»!
[من برادر دیگری داشتم که نامش علی بود و مردم او را کشتند!]
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۸۵
پسر زیاد که دوباره با منطق کوبنده دیگری روبهرو شد و اینجا نیز تیرش به سنگ خورد با تندی و خشم گفت: نه، خدا او را کشت!
و امام علیه السلام در پاسخش این آیه را قرائت فرمود و پاسخش را از زبان قرآن داد تا راه سخن را بر او ببندد:
(اللَّهُ یتَوَفّی الانْفُسَ حینَ مَوْتِها)!
[خدا جانها را در وقت فرا رسیدن مرگشان میگیرد!]
یعنی هنگام مرگ برادر من نرسیده بود که خدا جانش را بگیرد، بلکه این لشکریان تو بودند که او را به قتل رساندند.
پسر زیاد که با شنیدن این آیه قرآنی و پاسخ دندانشکن آنحضرت دیگر مجال سخن از دستش گرفتهشده بود و راهی برای عوامفریبی او نمانده بود دست و پای خود را گم کرد و سخت خشمگین شد و با پرخاش بهآن حضرت گفت: تو این جرأت را داری که پاسخ مرا بدهی، و هنوز این دل را داری که گفتار مرا ردّ کنی؟! و بهدنبال آن دستور قتل امام علیه السلام را صادر کرد و گفت: او را ببرید و گردنش را بزنید!
برگرفته از کتاب زینب عقیله بنى هاشم نوشته: هاشم رسولی محلاتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *