حوادث، وقایع، هجرت

حضرت زینب (س) در روز عاشورا

شاهد گفتار بالا رفتار دختر شجاع علی علیه السلام در روز عاشوراست، زیرا همان زینب که با شنیدن چند شعر که حکایت از مرگ برادر میکرد آنگونه بیتاب میشود در فردای همان میکوشد برادر بزرگوارش را در برابر کشته جوان عزیزش دلداری دهد و فکر او را بهخود متوجه سازد همان بانوی محترمی که آن شب از خبر شهادت و کشتهشدن برادر بیهوش میشود، روزهای بعد از آن، در
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۴۸
چند مورد با متانت و شکیبایی خود سبب شد تا جان برادرزادهاش حضرت علیبن الحسین علیه السلام امام وقت را از مرگ حفظ کند.
و در متون تاریخی مربوط به ماجرای غمانگیز روز عاشورا چند جا نام زینب (س) مذکور است یکی در هنگام به زمین افتادن علی اکبر حسین علیه السلام که پدر را بهبالین خود طلبید، نقل شده است که زینب خود را بهمیدان رسانید و روی کشته علیاکبر انداخت و صدا را به «یا اخَیاهُ، وَ یا ابْنَ اخَیاهُ، وَ وامُهْجَهَ قَلْباه» و امثال این جملات بلند کرد. همان طور که اشارهشد به گفته برخی از اهل دانش، اینکار زینب، به خاطر جلب توجه برادرش حسین علیه السلام بهخود و کاستن از شدت اندوهی بود که با دیدن پیکر آغشته به خون و قطعهقطعه علیاکبر به آنحضرت دست داده بود.
در موقعیتهای دیگر روز عاشوراء هم نام بانوی بزرگوار ما ذکر شده است. او همه جا بهعنوان کمک کاری از جان گذشته و حامی و یاوری سربرکف نهاده از هدف مقدس برادرش حمایت می کرد و چهره مجاهد فداکاری را داشت که یکسره مصیبتهای سهمگین بر خودرا به دیار فراموشی میسپرد و داغ آن همه کشتگان و عزیزان و نوجوانان سرواندام و زیبای خود را از یاد میبرد و خود را برای انجام فرمان امام علیه السلام و مأموریتهای خطرناکی که بهنام او صادر میشد مهیا میکرد.
یکجا میبینیم عبداللَّه فرزند کوچک امام حسن علیه السلام که با دیدن عموی عزیزش که روی خاک افتاده و ددمنشان کوفه
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۴۹
و شام اطراف بدن مطهرش را گرفتهاند و هرکدام میخواهند خون پاک آن حضرت را بریزند، از خیمه بیرون میدود تا خود را به عمو برساند شاید بتواند آن پلیدان را از پیرامون بدن آن حضرت پراکنده کند، در اینجا امام علیه السلام خواهر را مخاطب میساز دو صدا میزند:
«یا اخْتاهُ احْبِسیهِ»!
[خواهر جان! این کودک را نگهدار.]
زینب فوراً میدود و عبداللَّه را میگیرد، اما آن کودک معصوم دست خود را از دست عمه میکشد و بالاخره خود را به عمو میرساند و روی بدن نازنین آن حضرت به دست آن سنگدلان شربت شهادت مینوشد.
در جای دیگر مشاهده میکنیم، در آخرین لحظات که امام علیه السلام برای وداع و خداحافظی بهنزد زنها میآید باز زینب را مخاطب میسازد و میگوید:
«ناوِلینی وَلَدی الصَّغیرَ حَتَّی اوَدّعَهُ»!
[خواهرم فرزند! کوچکم را بیاور تا با او وداع کنم.]
چون زینب، علیاصغر را بهدست آنحضرت میدهد «حرمله بن کاهل» تیری به گلوی نازک آن طفل میزند و آن کودک معصوم را در بغل پدر شهید میکند و امام علیه السلام بدن خون آلود آن طفل را به زینب میسپارد.
هچنین در تاریخ مینویسند: امام علیه السلام هنگامی که بهنزد بانوان حرم میآید محرم اسرار خود زینب را میطلبد و از او جامه کهنهای میخواهد تا زیر لباسهای خود بپوشد و به
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۰
خواهر عزیز خود میگوید:
«یا اخْتاهُ ایتینی بِثَوْبٍ عَتیقٍ لا یرْغَبُ احَدٌ فیهِ مِنَ القَوْمِ اجْعَلْهُ تَحْتَ ثِیابی لِئَلَّا اجَرَّدَ مِنْهُ بَعْدَ قَتلی»!
[خواهرم! جامه کهنهای برایم بیاور تا آن را زیر لباسهایم بپوشم که احدی از این مردم در آن طمع نکند شاید پس از کشته شدن بدنم را برهنه نکنند!]
زینب نیز چنین جامهای میآورد و بهدست برادر میدهد و روی همان نشانه صبح روز بعد به سراغ بدن مطهر برادر میرود اما بدن را برهنه میبیند و آن جامه کهنه را هم در تن آن حضرت مشاهده نمیکند.
خلاصه، زینب (س) همهجا همچون کوهی استوار خود را آماده میکرد تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بیدریغ در راه اطاعت او فرمانبرداری کند، خدا میداند آن لحظه آخری که برادر را برای رفتن به میدان شهادت بدرقه میکرد با چه نیروی شگفتی خود را نگه میداشت، و چگونه چنان استقامت و بردباری از خود نشان داد که امام علیه السلام اسراری به او میگوید و وصایایی به او میکند و بهتر است این ماجرای غمانگیز را از زبان شاعر خوش قریحه و دلسوخته پارسی زبان عمّان سامانی بازگو کنیم:
خواهرش برسینه و برسرزنان رفت تا گیرد برادر را عنان
سیل اشکش بست بر شه، راه را دود آهش کرد حیران، شاه را
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۱
شه سراپا گرم شوق و مست ناز گوشه چشمی بدانسوکرد باز
دید مشکین مویی از جنس زنان بر فلک دستی و دستی بر عنان
زن مگو، مرد آفرین روزگار زن مگو، بنت الجلال، اخت الوقار
زن مگو، خاک درش نقش جبین زن مگو، دست خدا در آستین
از قفای شاه رفتی هر زمان بانگ مهلًا مهلًاش بر آسمان

کی سوار سرگران! کم کن شتاب جان من! لختی سبکتر زن رکاب
تا ببویم آن شکنج موی تو تا ببوسم آن رخ دلجوی تو

پس زجان برخواهر استقبال کرد تا رخش بوسد الف را دال کرد
شد پیاده بر زمین زانو نهاد برسر زانو سربانو نهاد
همچو جان، خود را در آغوشش کشید این سخن آهسته در گوشش دمید
کی عنان گیر من آیا زینبی یا که آه دردمندان درشبی
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۲
پیش پای شوق زنجیری مکن راه عشق است این، عنانگیری مکن
در فراقت از تو جانم عذر خواه رو که رفتم، حق تو را پشت و پناه
رو یتیمان مرا غمخوار باش در بلا و درشداید یارباش
رو که هستم من به هرجا همرهت آگهم از حال قلبِ آگهت
چون شوی بر ناقه عریان سوار در بهدر گردی بههر شهر و دیار
نیستم غافل دمی از حال تو آیم از سر هرکجا همراه تو
رو که سوی شام خواهی شد روان با علی آن قبله گاه عارفان
و شاعر دیگر، «محزون رشتی» دراینباره گفته است:
خواهرا! ناموس حقّ داوری بر یتیمانم تو جای مادری
زینبا! غارت شود چون خیمهها جمع کن اطفال حیران مرا
پیکرم بینی چو اندر خاک و خون پامنه از نقطه طاقت برون
خواهرا! در ماتمم افغان مکن موی سراندر غمم افشان مکن
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۳
خواهرا! چون برسنان بینی سرم بردباری کن به حق مادرم
در تاریخ آمده است که چون زینب مشاهده کرد امام علیه السلام روی زمین افتاد و لشکر بیشرم و مأموران ننگین پسر مرجانه و یزید اطراف بدن مطهرش را برای به شهادت رساندن آنحضرت گرفتهاند از خیمه بیرون آمد و خطاب به پسر سعد با سرزنش و ملامت و بهصورتی تحقیرآمیز فرمود:
«یا ابْنَسَعْد! ایقْتَلُ ابُوعَبْدِاللَّهِ وَ انْتَ تَنْظُرُالَیهِ»؟
[ای پسر سعد! آیا ابوعبداللَّه الحسین کشته میشود و تو مینگری؟]
یعنی چگونه تن به این ننگ و پستی میدهی که فرزند عزیز فاطمه و پسر پیغمبر خدا را در پیش روی تو بکشند و تو که ادعای مسلمانی میکنی و خود را یک انسان میدانی و از نظر قرابت و ارتباط با آنحضرت نیز هر دو از تیره قریش و هر دو از شهر مکه و اهل حجاز هستید هیچگونه دفاعی از او نمیکنی و اینگونه بیتفاوت هستی؟
ابن سعد که تا به آن ساعت سرمست پیروزی و مغرور امارت و ریاست برلشکر پسر زیاد بود و جز تملق و چاپلوسی و اظهار ذلت و خواری چیزی ندیده بود، و در فکر بود تا غائله هر چه زودتر پایان پذیرد و او به حکومت ری- که همه این ننگها را برای رسیدن به آن برخود خریده بود- برسد و پیوسته خوابهای طلایی رفتن به استان ری و
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۴
تکیه زدن بر تخت حکومت و فرمانروایی آن خطّه را میدید، چنان از این جمله کوتاه که در آن موقع حساس از دهان دختر شجاع امیرالمؤمنین علیه السلام خارج شد یکّه خورد و چنان این جمله کوتاه چون پتک محکم و آهنین بر مغز او کوبیده شد و افکار طلایی و پایههای کاخ غرور او را در هم فروریخت که بیخود و بیاختیار شروع بهگریه کرد و سیلاب اشک از دیدگانش فرو ریخت و برریشهایش سرازیر شد و برای تیره روزی و بدبختی فراوانی که برای خود خریده بود زار زار گریستن آغاز کرد، اما صورت خود را از بانوی قهرمان کربلا برگرداند تا زینب آثار شکست را در چهرهاش نبیند و احیاناً هدف جملات دیگری از سخنان کوبنده و ملامتآمیز دختر فداکار و باشهامت زهرا (س) که نقش تیرهای کاری را داشت قرار نگیرد! با این حال دختر علی از پای ننشست و نگاهی به سمت آن قوم بیشرم کرد و صدا زد:
«اما فیکُم مُسْلِم»
[آیا در میان شما یک نفر مسلمان نیست؟]
باری زینب (س) با همین یکی دو جمله کوتاه چنان تزلزلی در ارکان لشکر دشمن و روحیه آنها افکند که تا پایان عمر ننگینشان اثر گذارد. حتّی برخی از تواریخ نقل کردهاند که از همانجا گروهی را به فکر قیام بر ضدّ بنیامیه و حکومت دست نشانده آنها در کوفه انداخت و خود را از معرکه کنار کشیدند و بعدها به «توّابین» معروف شدند و بهدستیاری مختار حکومت عبیداللَّه بن زیاد را در کوفه
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۵
سرنگون کردند.
حتی میتوان گفت مرثیههای زینب بربالین برادرش، رو کردن به سوی مدینه و سخن گفتن با جدّ و مادرش، رفتار و کردارش در عصر روز عاشورا و صبح روز بعد جنبه تبلیغی داشته و کاملًا حساب شده و دقیق بوده است و به وسیله همان سخنان و اعمال خود، زمینه انقلاب برضدّ ستمگران را در میان مردم فراهمکرده و از فرصت که پیش آمده حدّ اکثر استفاده را برای به ثمر رساندن قیام مقدس امام علیه السلام کرده است، چنانکه مادرش فاطمه (س) نیز گاهی از چنین فرصتها و وسایلی استفاده میکرد و انحرافات پیش آمده و ظلمهایی را که به او شده بود به گوش فریب خوردگان میرسانید.
برای نمونه برخی از مرثیههای نقل شده در تاریخ را ذکر میکنیم.
مرحوم سید رحمه الله در کتاب «لهوف» از «حمید بن مسلم» چنین روایت میکند:
عصر عاشورا زنان را از خیمهها بیرون ریختند و آن خیمهها را آتشزدند، در این وقت زنان صیحه میزدند و چون چشمشان به کشتگان افتاد لطمه بهصورت زدند.
راوی میگوید: به خدا سوگند دختر علی علیه السلام را فراموش نمیکنم که در مرثیه برادرش حسین علیه السلام با صوتی حزین و دلی غمگین میگفت:
«وا مُحَمّداه! صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ، هذا حُسَینٌ
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۶
بالعراءِ، مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُ الاعْضاءِ، واثَکْلاهُ وَ بَناتُکَ سَبایا، الَی اللَّهِ المُشْتَکی، وَ الی مُحَمَّدِ المُصْطَفی، وَ الی عَلِی المُرْتَضی، وَ الی فاطِمَهَ البَتُولِ، وَ الی حَمْزَهَ سَیدِالشُهَداءِ.
وا مُحَمَّداهُ! وهذا حُسَینٌ بِالعَراءِ تسْفی عَلَیهِ ریحُ الصَّباءِ، قَتیلُ اوْلادِ البَغایا! واحزْناه وَ اکُرْباه! علیکَ یا أباعبدِاللَّهِ! الیوْم ماتَ جَدّی رَسُولُاللَّهِ، یا اصْحابَ مُحَمَّداه، هؤُلاءِ ذُرَیهُ المُصْطَفی یساقُونَ سَوْقَ السَبایا» «۱»!
[ای محمد! درود فرستند بر تو فرشتگان آسمان، این که به خون آغشته و اعضای بدنش از هم جدا، و دخترانت اسیر شدهاند حسین است، شکوه ما به درگاه خداست و به پیشگاه محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سیدالشهداء.
ای محمد! این حسین است که در این دشت روی زمین افتاده و بادصبا بر پیکر او گرد و غبار میافشاند، یعنی کشته دست اولاد زنا!.
ای دریغا! و ای افسوس که امروز (براستی) جدّم رسول خدا کشته شد! ای اصحاب و یاران محمد! آخر اینان فرزندان حضرت مصطفی هستند که همچون اسیران آنان را میبرند!]
با دقّت و تأمّل در همین چند جمله کوتاه شکوه آمیزبانوی شجاع و قهرمان کربلا در آن صحنه پر از رعب و وحشت و پیش روی سربازان بی فضیلت عمر ابن سعد و
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۷
سرلشکران مغرور و سرمست، او بخوبی میتوان احساس کرد که دختر امیرالمؤمنین علیه السلام با چه شجاعت و شهامتی جنایات آنها را افشا و اعمال وحشیانه آنان را محکوم میکند و چه بذری برای انقلابهای آینده در دل آنها و دیگرانی که آن سخنان به گوششان میرسید میپاشد و چگونه ضد اسلام بودن حکومت و عمّال جنایتکار او را به گوش لشکریانی که هر گروه آنها از شهر و دیاری جداگانه بودند میرساند! تا آنجا که میفرماید «امروز جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شد …»!
گویا میخواهد بگوید: امروز با کشتن حسین علیه السلام در حقیقت پیغمبر را کشتید! قرآن و احکاموشریعت مقدساو راکشتید! زحمات ورنجهای چندین ساله او را از بین بردید! و … چرا که حسین علیه السلام در این قیام و نهضت، هدفی جز احیای احکام اسلام و شریعت مقدّس جدّش نداشت در حقیقت حسین علیه السلام برای دفاع از حریم اسلام کشته شد.
سپس آن حضرت خطاب به اصحاب پیغمبر میفرماید:
«ای اصحاب محمد …»!
با اینکه معلوم نیست حتی یکی از اصحاب و یاران پیغمبر در کربلا حضور داشته و شاهد آن ماجرا و مخاطب سخنان زینب بوده باشند، اما زینب میداند که این سخنان او در آنجا یادداشت و ضبط میشود و به گوش مردم میرسد و آنها که در آنجا حضور دارند و هرگروه و دستهای که از شهر و دیاری به آنجا آمدهاند هرکدام این جملات را به خاطر میسپارند و احیاناً به عنوان خبرنگار
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۵۸
آنها را یادداشت میکنند و پس از مراجعت به شهرهای خود بازگو میکنند … و سر انجام در تاریخ ثبت میشود.
آری زینب (س) با بصیرت و بینایی کامل خود اینها را میدانست و به جای آنکه از دیدن اجساد به خون آغشته برادرها و برادرزادهها و جوانان خویش، شکیبایی و توان خود را از دست بدهد و صدا را به گریه و شیون بلند کند و مانند زنان عاجز از زمین و زمان شکایت کند و از بدبختی خود بنالد و احیاناً از شدت ناراحتی سخنان ناروایی بر زبان جاری سازد، از این فرصت زودگذر در جهت اهداف دین و مکتب و برادر شهیدش استفاده میکند و برای به ثمر رساندن آن نهضت مقدس در آن موقعیت حساس تا حدّ توان از نیرو وامکاناتش از کمال بهرهبرداری را میکند.
برگرفته از کتاب زینب عقیله بنى هاشم نوشته: هاشم رسولی محلاتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *