حوادث، وقایع، هجرت

حضرت زینب (س) در بارگاه یزید

در توصیف بارگاه افسانهای یزید در نوشتههای تاریخی فراوان آمده است که شاید بهنظر اغراقآمیز بیاید، امّا با توجه به اینکه معاویه و یزید در صرف بیتالمال مسلمانان برای عیاشی و حفظ مقام و موقعیت خود هیچ حدّ و مرز و حساب و کتابی قایل نبودند و نیز از اشعار کفرآمیز و سخنان و اعمال و رفتارشان هم بخوبی معلوم میشود که ایمان به خدا و روز جزا نداشتهاند، چندان بعید هم نیست این نوشتههای تاریخی درست باشند که اکنون جای شرح و توضیح بیشتر این موضوع در اینجا نیست.
از جمله حوادث دردناک برای دختر امیرمؤمنان علیه السلام در آن بارگاه ومجلس شوم که از هرجهت آراسته بود و تماشاچیان و سرکردگان بنیامیه و افسران و صاحب منصبان و حتی نمایندگان کشورهای بیگانه در آن حضور
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۹۵
داشتند، داستانی است که در گفتار ابنحجر بدان اشاره شد و شیخ مفید رحمه الله و دیگران آن را نقل کردهاند. شیخ در کتاب «ارشاد» از فاطمه دختر امام حسین علیه السلام این ماجرا را چنین نقل میکند:
هنگامی که ما را در آن مجلس وارد کردند و پیش روی یزید نشستیم مردی سرخرو از اهالی شام چشمش بهمن افتاد و چون بهرهای از زیبایی داشتم رو بهیزید کرد و گفت:
ای امیرمؤمنان! این دخترک را بهمن ببخش منکه این سخن را از آنمرد شنیدم بهخود لرزیدم و خیال کردم چنین چیزی ممکناست ومیتوانند ما را بهصورت کنیزی ببرند، از این رو به جامه عمهام در آویختم و به او چسبیدم ولی عمهام میدانستکه اینکار نشدنی است. رو بهآن مرد کرد و گفت:
نه بهخدا سوگند دروغ گفتی و خود را پست و زبون کردی که چنین درخواستی نمودی، بهخدا سوگند نه تو چنین کاری میتوانی انجامبدهی و نه یزید!
یزید از این سخن زینب بسختی خشمگینشد و گفت:
تو دروغ گفتی؛ من چنین کاری میتوانم بکنم و اگر بخواهم انجاممیدهم!
زینب فرمود: نه بهخدا سوگند، هرگز چنین کاری نمیتوانی بکنی مگرآنکه از دین ما بیرون بروی و دین و آیین دیگری اختیارکنی
یزید از فرط خشم بهجوش آمد و با کمال بیشرمی و وقاحت گفت: آیا با من اینگونه گستاخانه سخن میگویی؟
آنکس که از دین بیرون رفت پدر و برادرت بودند!
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۹۶
زینب در پاسخش فرمود: اگر تو مسلمانی هم خودت و هم جدّ و پدرت جز بهدین و آیین خدا و برادر من هدایت نیافتهاید.
یزید که سخت خشمناک و درمانده و مفتضح شدهبود دیگر نمیفهمید چه میگوید و زبان بهدشنام بازکرد و بهزینب گفت: دروغ گفتی ای دشمن خدا!
زینب فرمود: اکنون که قدرت در دست توست، بهستم برما دشنام میدهی و بهسلطنت خود برما مغرور هستی
یزید سرافکنده و شرمنده، خاموش شد و سخنی نگفت، اما مردشامی دوباره سخن خود را تکرارکرد و گفت: این دخترک را بهمن ببخش!
یزید که ریشه تمام رسوایی و شرمندگی خود را از همان درخواست میدید با تندی و ناراحتی به آن مرد گفت:
دورشو! خدا بهتو مرگ دهد
بر اساس کتاب «ملهوف» این ما جرا چنین نقل شده است که مردشامی پس از این سؤال از یزید پرسید: مگر این دخترک کیست؟ پاسخ شنید: دختر حسین است.
آنمرد پرسید: حسین پسر فاطمه و علی بنابی طالب؟
گفت: آری.
مرد گفت: خدا تو را لعنت کند آیا عترت پیغمبر را میکشی و خاندان و بچههای او را اسیر میکنی؟ بهخدا سوگند من خیالکردم اینها اسیران روم هستند.
یزید که با رسوایی تازهای روبهرو شدهبود بدو گفت:
بهخدا سوگند هماکنون تو را هم به آن کشتگان ملحق
زینب عقیله بنی هاشم، ص: ۹۷
خواهمکرد و سپس دستورداد گردنش را بزنند.
برگرفته از کتاب زینب عقیله بنى هاشم نوشته: هاشم رسولی محلاتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *