حوادث، وقایع، هجرت

حضرت زینب سلام الله علیها و حفاظت از اسرا

حضرت زینب سلام الله علیها و حفاظت از اسرا
از مسئولیّتهای بسیار مهم و خطیر زینب علیهاالسلام محافظت از اسرا بود. زینب علیهاالسلام در این باره سعی و تلاش فراوانی نمود و لحظه ای کوتاهی نکرد و به همین دلیل ملقّب به لقب «امینهُ الله» بود، چراکه آنها امانتهایی بودند که به آن حضرت سپرده شده بود و او می بایست به نیابت از امام حسین علیه السلام این امانتها را صحیح و سالم به وطن برساند.
همه اطفال و زنان هنگامی که نیاز به کمک پیدا می کردند، به زینب علیهاالسلام پناه می بردند و هرکدام که با خشونت و ضرب و شَتم دشمنان مواجه می شدند، زینب علیهاالسلام حمایتشان می کرد.
روایت است که وقتی یزید از کرده خود پشیمان شد و از امام سجّاد علیه السلام خواست تا هر حاجتی که دارد بازگو نماید تا او آنها را برآورده کند، امام علیه السلام فرمود: «در هر باب با زینب علیهاالسلام سخن می گویم، چه او پرستار یتیمان و غمگسار اسیران است.»
نمونه دیگر، حفاظت و حمایت از «فاطمه دختر امام حسین علیه السلام » در مجلس یزید ملعون است. هنگامی که یزید اجازه داد اسرای اهلبیت علیهم السلام را وارد مجلس کنند، مردی از شامیان نظرش به فاطمه دختر امام حسین علیه السلام افتاد. رو به یزید کرد و گفت: این کنیزک را به من ببخش. فاطمه رو به زینب کبری علیهاالسلام (که پناه اسیران بود) آورد و گفت: «ای عمّه! یتیمی مرا بس نَبود که به خدمتگزاری در من طمع دارند.» زینب کبری علیهاالسلام به او تسلّی داده فرمود: «عمّه جان! آرام باش، کسی جرات ندارد چنین کاری کند.» آن گاه با کمال شهامت رو به مرد شامی کرد و فرمود: «ای بی حیا! ساکت باش، خداوند مقدّر نکرده که خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را به کنیزی به کسی ببخشند، نه تو و نه امیرت یزید، قادر نیستید چنین کاری بکنید.»
یزید عصبانی شد و گفت: «می توانم همه را ببخشم.» زینب علیهاالسلام فرمود: «به خدا قسم! نمی توانی، مگر آنکه از دین اسلام و از ملّت محمّد صلی الله علیه و آله خارج شوی و به دین و آئین دیگری درآیی.»
یزید ـ لعنه الله علیه ـ گفت: «پدر و برادرت از دین خارج شدند.» زینب علیهاالسلام فرمود: «ای یزید! تو به دین پدر و برادرم هدایت شدی، جدّت به دست آنها اسلام آورد و آزاد شد. تو آزادشده پدرم هستی!»
یزید گفت: «دروغ می گویی.» زینب علیهاالسلام فرمود: «ما دروغ نمی گوییم، اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هنوز هستند و فتح مکّه را در نظر دارند که ابو سفیان جدّ تو اسیر شده بود و جدّم او را آزاد کرد. تو ای یزید! امیر ظالم و بی حیایی هستی.»
در این هنگام یزید ساکت شد. مرد شامی دوباره از او پرسید: «آیا این کنیزک را به من می بخشی؟» در این هنگام یزید خشمگین شد و گفت: «برو خدا تو را بکشد!»
در روایت دیگر است: هنگامی که مرد شامی سخنان زینب علیهاالسلام را شنید از یزید پرسید: «مگر این کنیزک کیست؟» یزید گفت: «فاطمه دختر حسین است و آن یکی زینب دختر علی بن ابیطالب می باشد.» مرد شامی پرسید: «حسین فرزند دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله ؛ فاطمه زهرا علیهاالسلام »؟ یزید گفت: «آری!» مرد شامی گفت: «ای یزید! لعنت حق بر تو باد؛ عترت پیغمبر صلی الله علیه و آله را به قتل می رسانی و آنان را اسیر می نمایی!؟ به خدا سوگند که هیچ خیالی درباره اینان نکردم جز آنکه آنان را اسیران روم پنداشتم.» یزید گفت: «تو را نیز به آنان ملحق می کنم.» آن گاه دستور داد گردن او را بزنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *