از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

اشعار ولادت حضرت زینب (س) – خدای من! صدف بحر نـور، گوهر زادخدای من! صدف بحر نـور، گوهر زاد

خدای من! صدف بحر نـور، گوهر زاد
ادب کنید که دخت رسول، دختر زاد

چه دختری که ز مردان دهر، بهتر زاد
بـرای حیـدر کـرار، بـاز، حیـدر زاد

به جلوۀ حسنینش خجسته خواهر زاد
یقیـن کنیـد کـه ام‌الحسین دیگر زاد

سلام باد بر این خواهر و به خواهری‌اش
خـدای داده مقـام حسیـن‌پروری‌اش

محمدنـد و علـی هر دو محـو دیدارش
نشان بوسـۀ زهـرا بـه مـاه رخسارش

هـزار مریـم و هاجـر شـده گرفتارش
شـرف گرفتـه شرافت بـه ظل دیوارش

عفـاف و عصمت و ایثار، جنس بازارش
فقط به روی حسین است و چشم بیدارش

برات عفو خدا ریخته است در قدمش
یقیـن کنیـد بود قلب فاطمه حرمش

چـه دختـری که جلال پیامبـر دارد
ز خردسالی خـود صـولت پـدر دارد

فرشته‌ای‌ست ولی صورت بشـر دارد
نه! بلکه طینتی از حور، خوب‌تر دارد

بـه سیـدالشهـدا الفتـی دگـر دارد
از آن جمال، محال است چشم بردارد

فقط نه محو جمالش نبی شده امشب
حسینِ فاطمـه هم زینبی شده امشب

حجـاب فاطمه از چادرش نمودار است
ز کودکی به علی مثل مادرش یار است

مقـام ام‌ابیهـایی‌اش سـزاوار است
چو ذوالفقار، زبانش به خطبه کرار است

حسین از وی و وی از حسین، سرشار است
نمـاز نافلـه‌اش را خـدا خریـدار است

زهی نمـاز شب آن حقیقت زهرا
که سیدالشهدا گفت التماس دعا

جمال اوست به چشم علی تماشایی
خطابه‌‌هاش همـه حیدری و زهرایی

نکـرده شـوی بـود مادر شکیبایی
گرفتـه سایـه‌اش از آفتـاب زیبایی

نهـاده چهـر بـه خاک درش توانایی
نخوانـده درس، معلـم بـود به دانایی

ز خردسـالی پرواز کرده تا حیدر
به ذوالفقار زبانش نوشته یاحیدر

در آسمـان علـی اختـری چنین باید
ز کوثـر نبـوی کوثـری چنین باید

کنـار خـون خـدا خواهـری چنین باید
به حلم و صبر و رضا مادری چنین باید

به بانـوان جهـان رهبـری چنین باید
به حق که فاطمه، دختری چنین باید

نه صبر رفت ز دستش؛ به صبر فرمان داد
کنـار مقتـل خون بـر امام خود جان داد

تو کیستی که علی‌گونه رهبری کردی؟
به صبـر و همت و ایثار، مادری کردی

سلام بر تو که خون را پیمبری کردی
تو بـا خطابـه‌‌ات اعجاز حیدری کردی

تو بـا امـام شهیـدان برابـری کردی
تو مثـل فاطمـه اسـلام‌پروری کردی

حسین، فلک نجات است و ناخداش تویی
علـی زبـان خـدا باشـد و صداش تویی

سلام بر تـو که تـو هم فرشتـه هم بشری
سلام بر تو که هم تیغ خشم و هم سپری

سلام بر تو که در صبـر، مادر و پدری
سلام بر تو که بر هفت شهر نور، دری

سلام بر تو که در بحر معرفت گهـری
سلام بر تو کـه تیـغ زبـان دادگـری

سلام بر تو که آیینۀ حسینی تو
شـرار سوختۀ سینۀ حسینی تو

تو مثـل مادر خـود بی‌نهایتی زینب
تو کـل کرب‌و‌بـلا را حـکایتی زینب

تو چون حسین، چراغ هدایتی زینب
تو در صحیفـۀ ایثـار، آیتـی زینب

تو بحـر موج‌فـزای عنـایتی زینب
تو فوق مـدح و ثنـا و روایتی زینب

مصائب تـو بـه چشمت قلیـل بود قلیل
سر بریده به چشمت جمیل بود جمیل

صدای توست صـدای خـدای ذوالمنت
سلام گـرم همـه انبیا بـه جـان و تنت

زبان تـو تبـر و خطبه‌هـای بت‌شکنت
روان و روح بزرگ علـی‌ست در بـدنت

یزیـد، لاشـۀ مـردار گشت با سخنت
حسین بوسه زد از زیر چوب بر دهنت

هماره تا که بود آب و خاک و آتش و باد
نثار خاک رهت اشک چشم «میثم» باد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *